۱۳۹۲-۱۰-۱۶

عدم شناخت و درک زمان (عدم همفازی با زمان) !

عدم شناخت و درک زمان (عدم همفازی با زمان) !

« و تواصوا بالصبر » ما به صبر توصیه شدیم
و این را هم شنیدید که « ان الله مع الصابرین » این یعنی چه؟

صبر دو معنی دارد: یکی هم فازی با زمان و یکی خودداری کردن.

صبر: هم فازی با زمان، الله مع صابرین: وقتی اشتیاق ما را دیدند و حواله صادر شد، قرار این است که موضوع حواله که همان آگاهی است با ما برخورد کند یا به ما برسد، ولی من با زمان هماهنگ و هم فاز نیستم.

می گویم چه می شود که زمان بگذرد یا یک جا می گویم زمان نگذر چون منافع من در خطر است و می خواهیم زمان و فلک و همه چیز توی دستهای من باشد. من جلوتر از زمانم و حواله من می خورد پشت سر من یا می خورد جلوی پای من، به من اصابت نمیکند.

« الله مع الصابرین » یعنی من دیکتاتوری نسبت به زمان ندارم و برو ونرو نداریم و من باید همراه با زمان باشم و اصطلاحا هم فاز که بشوم به آگاهی می رسم. به این علت الله مع الصابرین. وقتی هم فاز باشم آن هم با من است و می توانم به آگاهی برسم.

اما اگر این کار را نکردیم دیگر معترض نباشیم که چرا آگاهی نرسید چون ما مثلا ساعت می گذاریـم و می نشینیم در ارتباط؛ ولی ما حضور نداریم، گفتیم جلسه قبل که وقتی آگاهی به ما می رسد که حاضر باشیم در غیر اینصورت می گویند جسم حاضر بود ولی خودش نبود و میرود و حالا باید بدویم به دنبال آگاهی. پس یکی دیگر از شرایط دریافت آگاهی همین است که نسبت به زمان دیکتاتور نباشم و دست از دیکتاتوری برداریم.

دوره 3 - استاد طاهری

معنای عملوا الصالحات !

یعنی عمل هایی که بر پایه صالح بودن انجام می شود.

صالح یعنی چه؟
یعنی کسی که در صلح است با خدا و خودش و جهان هستی و دیگران.

یعنی با اینها تضاد نداشته باشد. شاید خیلی ها بگویند ما با جهان هستی تضاد نداریم، اما داریم. ما این کتاب مبین را که باید می خواندیم نخواندیم و قوانین را ندانستیم و کلی بلا سرمان آمده و متوجه می شویم بدون اینکه خودمان بدانیم برخلاف کتاب مبین و جهان هستی حرکت میکردیم.

دوره 3 - استاد طاهری

تضاد نسبت به خدا !

روی بحث عدالت، عبادت، حکمت و... شاید انسانی نباشد که تضاد نسبت به خدا را تجربه نکرده باشد و غالب انسان ها در تضاد با خدا هستند ولو این که عبادت هم بکنند و بگویند با خدا رابطه خوبی دارند باز هم یک جایی اعتراض می کنند. ما یکی از مفصل ترین اطلاعات و آگاهی هایی که داریم در مورد عدالت است.

(شما ارتباط با پایان نامه را ادامه بدهید تا ما بتوانیم بحث جهان های موازی را بگوئیم که بحث عدالت باز بشود. این که ما در یک روزی عالم بالا را محاکمه می کنیم و مجادله می کنیم و اگر جواب نباشدیک بچه این همه هوشمندی را محکوم می کند) پس خیلی چیزها هست که ما آگاهی نداریم و چون اطلاع نداریم اعتراض می کنیم و عدالت را زیر سوال می بریم. پس باید برای عدالت جواب باشد.

در مورد عبادت هم ما تضاد داریم. یکی از مسائلی که برای ما تضاد ایجاد می کند عبادت و دعاست. ما عبادت می کنیم و دعا می کنیم اما به نتیجه و خواسته های خود نمی رسیم و دچار توقع و تضــاد می شویم و می گوئیم خدایا ما که عبادت کردیم ما که روزه گرفتیم اما چرا به آن چیزی که خواستیم، نرسیدیم و دچار تضاد می شویم. درصد قابل توجهی از آدم هایی که دعا می کنند و عبادت می کنند حتی با خلوص ولی سرخورده و افسرده هستند. در درمان، یکی از درس هایی که می گیریم اگر خوب تجربه کرده باشید می بینید افرادی هستند که افسردگی شدید دارند و اینها اهل دعا هستند و اهل عبادت هستند اما دچار افسردگی شدند.

چون توقع داشتند و فکر نکردند که دعا و عبادت برای کمال خودشان هست و اینها یعنی دم خدا را دیدن و توقع پیدا کردن و با بر آورده نشدن انتظارات سرخوردگی و افسردگی پیش می آید و بعد هم فکر می کند خدا من را لایق ندانسته و این حرفها فاز منفی میاورد و می بینیم رابطه ای که باید نتیجه خوبی می داده نتیجه عکس داده است.

شما تجربه می کنید که تعداد زیادی از بیماران و افسردگان از این دسته هستند. اینها مدام از پشت آن چارچوب بینشی خود به همه جهان هستی نگاه کردند. چه طور به خدا و دعا و خلق و.. نگاه کنیم، هر اشتباهی در این قضیه بیماری زاست. هر اشتباهی در این مسئله و هر دیدن اشتباهی ما را دچار ضرر و بیماری می کند.

دوره 3 - استاد طاهری

وقتی میگوئیم لا اله الا الله

لا اله الا الله !

وقتی میگوئیم لا اله الا الله
یعنی هیچ چیزی جز او منظور نظرمان نیست و هیچ مقصدی جز او نداریم.

حالا ببینید ما خودمان را درگیر مسائلی می کنیم که نقض لا اله الا الله است، چون از ابتدا مسیر ما روشن نبوده و چشم ما به مقاصد خود بوده است.

پس دعای عارف یک نیم خط بیشتر نیست:
که حیف باشد از او غیر از او تمنایی !

دوره 3 - استاد طاهری

عرفان ... روشن بینی !

دنیای عرفان دنیای واضح و روشنی است و گرچه بر پایه عشق است هم با استدلال های روشن حرف می زند:

باباطاهر می گوید:
خدایا زاهد ز تو حور می خواهد قصورش ده
ز جنت می گریزد ز درت یا رب شعورش ده

میگه: این چقدر حواسش نیست که نمی داند باید دنبال تو باشد و دنبال بهشت و حور و اینهاست !

دوره 3 - استاد طاهری

بحث عدالت الهی ... لیاقت داشتن !

مثلا دو تا تیم فوتبال دارند مسابقه می دهند.
چه چیز تعیین می کند که چه تیمی برنده بشود؟ لیاقت آنها،
در این لیاقت ایثار هست، دراین لیاقت کار جمعی کردن هست؛

اینکه می گوئیم لیاقت دارد: یعنی روحیه خود نمایی فردی ندارد و میخواهد تیم مطرح بشود. پس لیاقت تعریف پیدا می کند.

اگر از دریچه دید خدا بتوانیم نگاه کنیم عدالت او چه حکم می کند؟ اگر ما جای او بودیم هم همین نظر را داشتیم که لایق ترین باید برنده بشود، لایق ترین باید در کنکور قبول بشود، لایق ترین باید در مسابقه برنده بشود.

حالا خدا دارد از آن بالا نگاه میکند و ما می گوئیم خدایا تیم ما را برنده کن، او از آن بالا می گوید که این آدم هنوز معنای عدالت را نفهمیده و از من انتظار بی عدالتی دارد !

می خواهد بر لیاقت آن گروه برتری به دست بیاورد، فقط به بهانه این که من را صدا کرده بدون این که لیاقت داشته باشد. این را تعمیم بدهیم که بعضی جاها خواسته ما جنبه بی عدالتی دارد، بعضی جاها ما خدا را وسیله رسیدن به مقاصد خودمان کردیم که مسیر من را هموار کند، اگر مسیرم هموار بود که کاری با خدا نداشتم !

خدا می شود وسیله ای برای پوشاندن ضعف من !
این خدای ساختگی ماست و خدای واقعی نیست !

دوره 3 - استاد طاهری

تضاد نسبت به خود !

ما یک تضاد بنیادی داریم که تضاد خیر و شر است. یک تضاد اولیه هم در ما شکل گرفته که به صورتهای مهر طلبی، عزلت طلبی، برتری طلبی دیده می شود: واکنشی که ما نسبت به محیط نشان دادیم از دوران بچگی در ما سه شخصیت مختلف را شکل داد.

سه شخصیت مختلف ما :
- مهر طلبی
- عزلت طلبی
- برتری طلبی

یکی از این واکنش ها واکنش تهاجم بود که باعث شد ما در دوران کودکی شخصیت برتری طلب را پیدا کنیم. شخصیت برتری طلب فیلتری بر چشم دارد و در واقع به هر کس که نگاه می کنداز این زاویه نگاه می کند که چه طوری می تواند به آن برتری پیدا کند و چه طوری می تواند از او استفاده کند و کجا او به دردش می خورد و کجا می تواند آن را در جهت منافع خودش به کار بگیرد.

مهر طلب به دنبال جلب محبت دیگران به خود، رفتار سازش را در پیش گرفته و این رفتار سازشکارانه منجر به شخصیت مهر طلب در او شده است.این شخصیت مهر طلب با هر کسی برخورد کنداز این زاویه نگاه می کند که آیا طرف مقابل او را تایید می کند و مورد قبول هست یا نیست؟

عزلت طلب هم مدام فکر می کند که دیگران کجا می توانند برای او ایجاد مزاحمت کنند.

همه آدمها این سه تا شخصیت را دارند ولی یکی از این سه شخصیت در هر کسی بر باقی شخصیت ها برتری دارد. حالا هر کدام از شخصیت ها را که نگاه می کنید اشکال دارند و از واقعیت به دور هستند و این سه تا شخصیت ها مشکل دارند و هر کدام مسائل مخصوص خود را دارند.

مهر طلب می دود دنبال افراد که تایید بگیرد و وقتی گرفت سر جای خودش می نشیند. مثلا یک آقایی آمد و گفت که من درد بی درمانی دارم که چند سالی می خواهم ازدواج کنم می دوم دنبال طرف تا بگوید می خواهد بامن ازدواج کند اما تا می گوید بله، من از ازدواج با او منصرف می شوم. این مهر طلب است و هر کدام از این سه شخصیت مشکلات خودشان را دارند و دردسرهای مخصوص خودشان را دارند.

دوره 3 - استاد طاهری

تضاد با من ایده آل !

هر کس یک من ایده آل از خودش دارد. در پاره ای از مواقع که موارد معدودی است این من ایده آل می تواند از خودش پایین تر باشد ولی اکثرا من ایده آل بالاتر است و اکثرا این تصور را دارند که در حق آنها ظلم شده و حق آن ها را خوردند. مقایسه من واقعی که وجود دارد با آن من ایده آل ایجاد تضاد شدید می کند.

مثلا یک نفر کارمند معمولی است ولی فکر می کند اگر شرایط طوری بود که باید باشد، او رئیس جمهور آمریکا بود. این تضاد من واقعی با من ایده آل از تضادهای عمده افراد است که در بعضی مواقع بسیار شدت پیدا می کند. فرد دستش جایی بند نیست اما من ایده آل او جاهایی هست که قابل دسترس نیست.

در این صورت اضطراب به وجود می آید پس مادر دوم می آید و می بیند که اگر این اضطراب ادامه پیدا کند جسم آسیب می بیند. پس ارتباط من ایده آل با من واقعی را قطع میکند. می گوید اصلا تو همانی و ارتباط با من واقعی را قطع می کند و از آن جا به بعد فرد خودش را همان من ایده آل می بیند و فکر می کند وافعا رئیس جمهور آمریکاست.

بعضی ها هم فکر میکنند اگر دست ما بود بشر را اصلاح می کردیم. اینها می شوند سرباز امام زمان و حتی خود امام زمان. اینها آنچنان خودشان را مثلا جراح و خلبان و امام زمان و ژنرال می دانند که این شخصیت از آنها جدا نشدنی است.

تضاد های روزمره، سیاسی اجتماعی و فرهنگی و... هم هستند و از صبح تا شب هم سرشار از تضاد هستیم و وجود ما عمدتا سمت و سوی مشخص ندارد.

صالح یعنی کسی که با خودش به صلح رسیده. من فقط میخواستم بگویم که چقدر از مقام صالــــــح بودن دور هستیم. ممکن است نیکوکار باشیم اما صالح نیستیم و این غلط رایج است که می گویند آدم صالحی است.

ممکن است عده ای مفهوم صالح را همان نیکوکار برداشت کرده باشند اما یک نیکو کار باید خیلی راه طی کند تا به مقام صالح برسد !

گفته می شود « ان الارض یرثها عبادی الصالحون» :
زمیـــن خدا به انسان های صالح به ارث می رسد، ارض به معنای زمینه است نه این زمین !

یکی از ماموریت های مادر دوم رهایی از اضطراب است. آن فرد اگر از این وضعیت خارج نشود، مرتب در تضاد و اضطراب باقی می ماند. مادر دوم سعی می کند با ترفند های مختلف این اضطراب را حل کند.

در ماجرای کمال هر چیزی سر جای خودش قرار می گیرد و من ایده آل در عالم کثرت یک شکلی تعریف می شود و در عالم عرفان و وحدت من ایده آل فرق می کند و برای رییس جمهورآمریکا شدن حسرت نمی خورد و دچار اضطراب نمی شود. کسی که در مسیر عرفان است یک رند است.

دوره 3 - استاد طاهری

دید رحمانیت !

دید ما نسبت به غيرارگانيك ها، ديد رحمانيت است و شما هيچ آثاري از خشونت نمي بيند و همه اش جنبه ارشادي و پيشنهاد دارد. شما در كلاس تشعشع دفاعي شاهد هستيد كه ما همه اش جنبه ارشاد كننده داريم و مي گوييم اينجا جايت نيست، برو به زندگي خودت، ما كمكت مي كنيم، آيا تا به حال شده كه ما با خشونت رفتار كرده باشيم؟ اما گاهي بعضي از دوستان كه البته به نيت خير است و قطعا مي خواهند كمك كنند ولي خودشان به فاز منفي مي روند.

يك مطلب مهم كه هست اين است كه بيرون كردن موجودات غيرارگانيك صرفا بايد در فاز مثبت انجام شود، يعني اگر به فاز منفي بياييم خودمان هم تخلف كرده ايم و به نوعي در معرض مشكل قرار مي گيريم.

اصولا ديد فرادرمانگر، چه در حين فرادرمانگري، چه در تشعشع دفاعي، ديد رحمانيت است يعني رحمانيت به ما تابيده، از ما انعكاس پيدا مي كند به سمت سوژه اي كه رويش كار مي كنيم.

فراموش نكنيم فرداي خودمان هم همين سرنوشت است معلوم نيست ما وضعيت بهتري پيدا كنيم، اين ديد رحمانيت را بايد گسترش بدهيم، بايد آموزش بدهيم كه فردا به خودمان هم رحم كنند و اين جوري بالاي سرمان نايستند و در واقع با مهرباني و عطوفت اين كار بهتر انجام مي شود ولو اين كه سماجت هم كه بكنند مي بينيم كه در نهايت مي شكنند.

دوره پنج / جلسه چهارم / استاد طاهری 1+
با تشکر از همراه گرامی Ra Sa +1

مانتداری ... تشعشع خودنمایی ممنوع !

ما نبايد فراموش كنيم ما با شعور الهي مي خواهيم كار كنيم هرچيزي را بخواهيم اضافه كنيم به اين منزله است كه اين شعور الهي كامل نيست، ناقص است من مي خواهم چيزي را بياورم و قاطي كنم تا كامل شود.

ما اگر حركت با دست را توضيح داديم به اين خاطر است كه شناخت داشته باشيم، وقتي مي آييم شارژ شعوري را مي گوييم به خاطر اين كه شناخت داشته باشيم، اگر جايي گفتند كه آقا يك خرما مي دهيم براي درمان شما تعجب نكنيد چطوري مي شود، خودمان به آن اشراف داشته باشيم. انجام هم داده باشيد كه مطمئن باشيد، به ايمان رسيده باشيد كه با يك خرما مي شود درمان كرد، مثل درماني كه شما كرديد يعني انجام داده باشيد. تعجب نكنيد كه مگر می شود! در واقع اطلاع داشته باشيد و خودتان صاحب نظر باشيد و بعد بتوانيد امتياز مثبت و منفي قضيه را بسنجيد. مثلا ما اگر آمديم پولاريتي را معرفي كرديم براي اين كه اگر جايي ديديد دارند انجام مي دهند بدانيم كه چه هست.

اما متأسفانه ما در عمل با يك بن بستي روبرو هستيم هر كاري مي كنيم مي بينيم از بغلش يك ماجرايي بيرون مي آيد. مثلا من شنيدم يك جا شارژ شعوري بوده همراه آن يك وردي هم خوانده شده!! ولي خوب ما همچين چيزي نداريم، كي اين كار را كرده است؟! اين ها تمايلات ذاتي ما براي خودنمايي است، بالاخره مي خواهيم كاري كنيم كه اين من يك جوري بپرد وسط!

هيچ چيزي نمي خواهد نه ورد، نه دست، ما يك جايي ممكن است از شارژ شعوري هم استفاده كنيم. مثلاً اين تجربه را داريم كه سوپي آوردند اينجا بيمارشان در بيمارستان بوده، در اغماء بوده، ما يك شارژ شعوري داديم و بردند و نتيجه گرفتند. اين مثل همان راه دور است اما خوب اين مادر است مي خواهد از اين طريق عمل كند خوب گاهي مي شود.

بنابراين افراط و تفريط را قاطي نكنيم كه كار خراب مي شود و از شعور الهي تبديل مي شود به خودنمايي. وگرنه ما باهيچ كدام از اين مظاهر مخالف نيستيم ولي وقتي مي بينيم اصل ماجرا از بين مي رود، تازه ما اين تسليم، نسل بعدي كه اين به آن ها به ارث برسد هزار و يك چيز روي آن مي گذارند كه اگر به ما بگويند مي بينيم ما خبر نداريم!

دوره پنج / جلسه چهارم / استاد طاهری 1+
با تشکر از همراه گرامی Ra Sa +1

تجربه ادراکی بسیار ارزشمند

ارسالی از یکی از همران بسیار گرامی جناب Shahin Khayatpour +1

مقدمتاً عرض کنم که سال گذشته بسبب مجموعه ای از اتفاقات و وقوع پاره امورات که آشفتگی و گسستگی روال عادی زندگی من را سبب شد من جمله از ... روزهای متوالی و هر روز ساعات مدیدی را به تنهایی میگذراندم که ناخواسته فرصت مغتنمی دست داد تا مداوم به خلقت این جهان بیاندیشم که پس از مدتی متوجه شدم پاسخ سؤالاتی که شاید یافتن آنها انکی قبل حتی برایم متصور هم نبود گوئی از منبعی "عالم الغیب" به ذهنم تراوش میکند .

من باب مثال در بحرانی ترین شرایط که این سؤال که "خداوندا به جهت کدامین قانون یا علت ابطلا به این مکافات حق من است؟ " پاسخی آرامبخش وآن هم در حالتی رویا گونه بر من نمایان شد که پس از آن دیدگاه من به زندگی کاملا متحول شد و بنایی جدید بر آن شکل گرفت.

-اینکه خداوندی که عالم و قادر و غالب است بهترین را روا میدارد و طرح "چرا" برای بیان عیب و خلل در ماوقع "ابلهانه ترین " سخن انسان است . کاری که عموما در مواجه با اموراتی که موجب ناخرسندی انسان میشود همه انجام میدهیم . چرا من؟ چرا اینچنین ؟ چرا....

بدین شکل که با وقوع حادثه ای که از دید ریاضی و با تکیه بر قواعد احتمالات ، احتمال وقوق آن نزدیک به صفر بود گویی عینا برایم روشن ساخت که هر ناممکنی برای ذات الهی شدنی و سهل است .

و در مرحله بعد در حالیکه ذهنم کاملا مشغول یافتن دلیلی برای مشکلاتم بود و بهمین جهت خواب مفیدم به حداقل رسیده بود در حالتی مابین خواب و بیداری تصویری از مقابل دیدگانم گذشت که بعد آن گویی از نو زاده شدم :

مادری که طفل نوزادش را در آغوش داشت را در محیزط بیمارستانی دیدم . در حالی که کودک سرگم عوارض دنیای پیرامون بود حتی اینکه در آغوش مادر بود را از یاد برده بود و به بازیچه پیرامون مشغول بود که با صدای بلند گوی سالن به خود آمد و با یافتن خود در آغوش مادر دوباره آرامش یافت ... اما بلند گو نوبت اورا برای تزریق واکسن خبر میداد .... بعد از مدتی طفل دید که مادرش بی هیچ تآثر و مقاومتی به فرد دیگری اجازه میداد تا سوزنی درد ناک را در تن او فرو کند ... طفل با خود میاندیدشید این چه مادری است مگر دیگر به او علاقه ندارد ؟ چرا جلوی آفت را نمیگیرد ؟ مگر نمیداند که قدرت نوزاد در برابر آن بحد مراقبت از خویش نیست؟ و در همین حال آنچنان بخاطر درد ناآرام بود که حتی متوجه ی دلداریهای مشفقانه مادر نبود. حتی نمی دید که مادر او را محکمتر در آغوش میفشارد و تنها درد طفل را مشغول خود ساخته بود "

امروز در دید من هیچ اتفاقی شٌر و نامیمون نیست حتی در صورت کمال ناخواسته بودن و تألم بار بودن ...

حتی عقیده دارم جریانات پلید مانند جریان بشهادت رساننده امامان بنفسه قدرتی ندارند که مقابل رضایت الهی اقدامی کنند و اگر عمل پلیدی هم هست قسمتی از سناریوی فیلمنامه هستی است که خداوند طرح نموده و پلیدی ها هم مانند هنرپیشگان نقش های منفی آنچه کارگردان هستی امر نموده میکنند (البته با توجه به قدرت اختیار در کسب هر نقش) و هرآنچه رخ میدهد مانند بال زدن یک پیروانه که به اثبات علم فیزیک متواند علت وقوع طوفانی در دیگر نقطه هستی باشد براساس نظم ماوراء شعور بشری ما و از جمله نعمات الهی است.

" براستی که شعور طفیلی ما درک نمی کند چه بسا رنجی که امروز به آن دچاریم واکسن بلایای محتملی باشد: که این نه درد، که نعمت است و شکرش واجب "

با تشکر و طلب خیر مجدد

۱۳۹۲-۱۰-۱۵

آزادی سرکار خانم حوریه محسنی


به نام بی نام او

آزادی سرکار خانم حوریه مسحنی 


بر اساس اخبار رسیده، سرکار خانم حوریه محسنی، از مربیان عرفان حلقه که در تاریخ ۲۴ آذر ماه به همراه همسرش، حجت‌الاسلام و المسلمین سید مرتضی حجت نجفی، بازداشت شده بودند، به قید وثیقه آزاد شده‌است.
حجت‌الاسلام و المسلمین نجفی همچنان در بازداشت به سر می‌برد.
1

۱۳۹۲-۱۰-۱۲

تعریف قفل ذهنی

تعریف قفل ذهنی
-------------------------
پروگرام وبرنامه ای است که در ناخودآگاهی ما در چند سال اولیه زندگی نوشته اند ؛ نوشته اند هرچیزی امکان ندارد ، نوشته اند یک چیزهایی را نمی توانیم ببینیم ، معجزه امکان ندارد ، ویا اگر با دو دو تا ، چهارتا منطبق نباشد در اینجا فیلتر میشود .
استاد طاهری - دانشگاه تهران - قسمت 1

ایجاد

آنچه را که ایجاد میشود که اسمش ایجاد است و ما به آن میگوئیم هوش، وابسته به الهام است. الهام وابسته به سنسورهای فرا ذهنی است. یعنی اگر ما میگوئیم برویم بنشینیم در ارتباط، حالا دنبال یک چیزی هستیم اسمش را آگاهی یا الهام یا هرچی میگذاریم، در واقع این هم یک بهانه است برای اینکه ما در معرض جریانی قرار بگیریم که سنسورهای فرا ذهنی فعال بشود و ما حصلش همین شعرها و دریافتهای مختلفی هست که دارید.

استاد طاهری دانشگاه تهران - قسمت 1

تعریف نظر

تعریف نظر

زبان ارتباط با یک بخش غیر قابل تعریف ( هیچ همه چیز ) نظر است و یا زبان بخش غیر قابل تعریف ما نظر است. بخش غیر قابل تعریف: که برای آن نه تعریف داریم، نه اشاره داریم و نه زمان و نه مکان داریم. بخش غیر قابل تعریف یعنی از ذرات بنیادی بگذزیم برسیم زیر آن، میشود یک هیچ همه چی؛ بعد آن میشود نظر

استاد طاهری - دانشگاه تهران قسمت 1

یک نکته بسیار مهم در ارتباط تشعشع دفاعی !

یک نکته بسیار مهم در ارتباط تشعشع دفاعی !

اصولاً ما هيچ كاري را بدون حفاظ، اين را بدانيد هيچ كاري را ما بدون حفاظ انجام نمي‌دهيم.

اما عليرغم اينكه سنگر و كلاه و همه اين مسايل هست، كساني كه پيرامون‌شان آلودگي داشته باشند- خوب دقت كنيد- آلودگي موجودات غيرارگانيك داشته باشند ممكن است، آنها از اين قضيه چون بيزارند، تحت تشعشع نيستند، تحت تشعشع دفاعي نيستند، چون اصولاً بيزارند، از اين (range) تشعشعاتي خوششان نمي‌آيد، ممكن است يك واكنش‌هايي در محيط شما شروع كنند و شما يك چيزهايي ببينيد كه صدايي آمد، يك چيزي شد ... يك همچين مسئله‌اي.

ولي به هيچ عنوان از اين فراتر كاري نمي‌توانند داشته باشند، فقط مي‌توانند خودشان يك تحركاتي داشته باشند كه شما متوجه آن تحركات شويد، مي‌شويد حالا مثلاً شما شديد.

دوره 2 - استاد طاهری 

معاد جسماني !

معاد جسماني !

حالا معاد جسماني اصلاً به اين مفهوم است. معاد جسماني يعني اينكه مي‌تواند در هر مقطعي تمام اين مسير را، هر جايي را دلش بخواهد همان جسميت را بگيرد، چون تابع مكان و زمان نيست. ماشين زمان را كه شنيده‌ايد؟ حالا يك چيز تخيّلي است ولي در واقع وقتي كه ما بعد مكان و زمان نداشته باشيم در هر نظر مي‌توانيم هر جايي حاضر باشيم. اين نظر كه مي‌گوييم، اين نظر چيه؟ متّكي به حركت است؟ نه‌نه، اصلاً حركتي نيست.

اينجا چون بحث‌هايي بوده، مكان و زمان نيست، ناظر در صفر ثانيه هم را مي‌تواند ببيند اينجا هم مكان و زمان نباشد، ناظر مي‌تواند هر كجايي از اين صحنه را در صفر ثانيه براي خودش مجسم كند بياورد جلوي روي خودش، چون زندگي در لامكان و لازمان با زندگي در مكان و زمان تفاوت دارد، مي‌شود يك بي‌نهايتم نگاه، يعني در صفر ثانيه چون مكان و زمان نيست حركت هم معني ندارد. ديگر حركت مفهوم ندارد، هر كجا بخواهد در آن‌جا قرار خواهد گرفت، چون مكان و زمان دركش را ندارد، نياز ندارد لذا حركت هم برايش معني ندارد.

دوره 2 - استاد طاهری

در دنيا كه مكان وجود دارد،

سؤال:
در دنيا كه مكان وجود دارد، امكان دارد براي بعضي‌ها لامكان باشد، يعني مثلاً يك نفر در آن واحد در چند تا جا باشد؟

پاسخ:
يك نفر در چند جا بودن، در چند جا بودن الان داريم و من معنوي، يك تجاربي كه در دور 5 صحبت داريم، من معنوي مي‌تواند در آن واحد چند جا باشد اما من معنوي است نه.....

ادامه سؤال:
من الان شما را مي‌بينم كه تدريس مي‌كنيد، ممكن است مثلاً خواهر من در شهري ديگر عنوان كند كه شما را ديده است.

پاسخ:
من معنوي، ممكن است شما من معنوي من را در سال‌ها قبل ديده باشيد، چند نفر ديده‌اند در خواب، بيداري؟ يك دو سه، چهار پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، يازده، دوازده، سيزده، چهارده... اجازه بدهيد، شما همه‌تان دعوت شده‌ايد، بعضي‌هايتان يادتان مي‌آيد، بعضي‌هايتان يادتان نمي‌آيد همه‌تان دعوت شديد، هيچ‌كس دعوت نشده اينجا نيست.

براساس حكمت، حكمت با كمك من معنوي ما يا همزاد، ممكن البته من بگويم همزاد همزاد را بيرون يك چيز ديگر تعريف كنند، ولي هر كدام از ما اين را داريم و ما با هم در ارتباط پنهان هستيم و اينها هم در ارتباط با آگاهي‌ها در يك ارتباطاتي هستند، حكمت الهي جاري مي‌شود.

مي‌گويند خدا وسيله‌ساز است؛ مي‌بينيد شما يك اشتياقي داشتيد كه «مثلاً مي‌شد من به يكي كمك كنم، مي‌شد من درد يكي را درمان كنم» مي‌بينيد كه ايشان سر راه‌تان سبز شدند و و و ... در صف نانوايي ايشان به شما مي‌گويد، يكدفعه مي‌بيني بي‌مقدمه به شما مي‌گويد «آره، من يك كلاسي مي‌روم و و و ...» شروع مي‌كند، مي‌گويد مي‌گويد مي‌گويد يكدفعه شما به خودت مي‌آيي مي‌بيني در يك جرياني قرار گرفتي.

دوره 2 - استاد طاهری

استاد جنس ما آنجا (لامکانی - لازمانی) از چيست؟

سؤال:
استاد جنس ما آنجا (لامکانی - لازمانی) از چيست؟

پاسخ:
اصلاً مفهوم ندارد در لامكان و لازمان، زندگي بعدي اصلاً مفهوم ندارد، مگر شما خودت براي خودت جسم قرار بدهي، مثل زندگي بعد.

ادامه سؤال:
نه مي‌گوييم جنس ما از چيست؟

پاسخ:
چه بفرماييد جنس .... اصلاً تمام اين‌ مفاهيم ارزش خود را از دست مي‌دهد. ما نه ماده، نه انرژي، آگاهي، از يك جايي به بعد همه چيز از جنس آگاهي است، حتي جهنم هم از جنس آگاهي است، بهشت هم از جنس آگاهي است، هيچ چيزي غير از آگاهي نيست.

گفتيم ماده، انرژي، آگاهي؛ الان سه تايش را در اختيار داريم، و در اينها تغييراتي ايجاد مي‌شود كه در نهايت فقط ما هستيم و آگاهي.

دوره 2 - استاد طاهری

هفت هزار سالگان به لامكان و لازمان رسيده‌اند؟

سؤال:
هفت هزار سالگان به لامكان و لازمان رسيده‌اند؟

پاسخ:
«چون در گذري با هفت هزار سالگان سربه‌سري» از يك جايي به بعد، چون زمان و مكان نداره، تقدم و تأخّر هم نداريم، فرق نمي‌كند چه كسي كِي مرده باشد، زمان و مكان كه نيست، ديگر فرق نمي‌كند چه كسي كِي مرده است.

مثلاً اينجا توضيح داديم گفتيم كه ما از او جدا شديم، آمديم «انا لله و انا اليه راجعون» كنيم، درست است؟ بر ناظر اينجا چون زمان و مكان ندارد، اين ميلياردها سالِ حركت «انا لله و انا اليه راجعون» (بقره 165) چقدر زمان برده است؟ صفر ثانيه، لذا ما هنوز از اين طرفش نرفته، از اين طرفش ظاهر شديم. ما درست در لحظه‌ حركت اين طرف و آن طرفش بوديم. يا نبوديم؟ كدام‌مان تقدم و تأخر داشتيم؟ لذا «قل اعوذ برب ‌الناس ملك ‌الناس اله ‌الناس» (سوره ناس) و نه ما اول بوديم نه او اول بوده، نه ما جدا شديم و نه او جدا شده، نه ازلي هستيم ابدي هستيم. مفهوم تمام شدن از نظر ناظر بالا، اصلاً تمام شدن مفهوم ندارد. پايين و بالا مفهوم ندارد.

الان ما مي‌گوييم «اي خدا تو چرا ما را فرستادي اينجا» اينها اصلاً مفهوم ندارد، خدا كيه؟ مي‌بينيم اِ بالا هم خودمان هستيم، ناظر خودمانيم، اين خودمانيم، ... چون به علت اين ماجراي «قل اعوذ برب ‌الناس ملك ‌الناس اله ‌الناس» منتها همان كه خدمتتان عرض كردم، اين سلول مي‌گويد «من نمي‌دانم چرا هي يك فشاري مي‌آيد روي كله‌ام، فشار برداشته مي‌شود» نمي‌دانيم، ما الان اين پايين مي‌گوييم «اي خدا تو ما را فرستادي اين پايين براي چي؟ چه بلايي سر ما در آوردي؟!»

ولي اگر يك مطالبي را بدانيم، متوجه مي‌شويم كه اصلاً پايين و بالا مفهوم، به عبارتي، ندارد. كليتي است كه بايد كل را ديد، جزء را اگر بخواهيم ببينيم، جزء مشكل دارد. اين سلول كف پاي من يادتان نرود، اگر جزء را بخواهيم ببينيم، جزء سردرنمي‌آورد، يعني دچار سردرگمي مي‌شود يك ساعت ولي وقتي كل را نگاه مي‌كنيم، كل براي خودش حرف‌هايي دارد مسايلي دارد، يك ابعادي هست ما درك نمي‌كنيم، يكسري مسايل هست در باب حكمت، در باب عدالت اينها را كه تجربه كرديم آن وقت متوجه مي‌شويم. منتها

«حريم عشق پر آشوب و آفت است اي دل /ب يفتد آنكه در اين راه با شتاب رود»
(حافظ)

يعني خوب مسلّماً الان ما مي‌خواهيم سريع حكمت را بدانيم، عدالت را بدانيم، اين را بدانيم، آن را بدانيم، ... اينها هر كدامش يك مقوله‌ايست، خصوصاً كه ما بايد ادراكي جلو برويم، بحث ما كلامي نيست، ادراكي مي‌خواهيم برويم جلو، بايستي اجازه بدهيم سر جا، جابه‌جا همين‌طوري هر كدام را سر جاي خودش جمع‌بندي داشته باشيم.

دوره 2 - استاد طاهری

بازی با آگاهی !

بازی با آگاهی !

همين كه الان من توضيح دادم. بخاطر اينكه مكان و زمان ندارد، مكان و زمان كه ندارد، اين است كه در هر جايي در اين چرخه مي‌توان حاضر بود، يعني عيناً از نظر ناظر اينجا عين واقعيت واقعيت واقعيت است.

س: ........ ج: بله اولاً، الان من چي هستم؟ شما من را چي مي‌بينيد؟ الان با تفكري كه در اين دوره رؤيت كردم من وجود دارم؟ يك بُعدش وجود بود، يك بعُدش ديديد كه اصلاً نيستيم، عدم است. حالا اگر كه من نسبت به شما حقيقت دارم، شما دست من را جدا كنيد، مي‌گوييد دستش را جدا كرديم واي خون ...، اما ما نسبت به يك جايي مجاز بوديم.

با تفكر ما، ما يك گونه‌ ديگري فرم داريم، اما به‌طور كلي ما از آگاهي آفريده شديم يا نه؟ اين آگاهي مي‌تواند در كسري از ثانيه از هم متلاشي شود، يعني آگاهي است، نه ماده است، نه انرژي است، تبديل پيدا كرده، تجلّي پيدا كرده شده ماده و انرژي كه من در مقابل شما حقيقت دارم. اما بازي با اين آگاهي مي‌تواند چكار كند؟ مي‌تواند واقعيتش همان داستان آنجا اينطوري است، داستان اينجا هماني است كه در تجارب خود دوستان هم پيش مي‌آيد، كه يك يكدفعه پودر شدند، ذره‌اي از وجودشان باقي نماند، پودر شدند در هستي و بعد دوباره جمع شدند. گرفتيد اين مطلب را؟ كسي را داريم اين تجربه را داشته باشد؟

در ارتباط يكدفعه مي‌بينيد يك حالتي كه تمام ذرات وجودمان، يكدفعه فرض كنيد در يك انفجار بزرگ- حالا من مي‌گويم انفجار ممكن است بدون هيچ چيزي- يكدفعه ببينيم كه به بي‌نهايت ذره تبديل شد، يعني ما پودر پودر شديم. به وسعت هستي ما پودر شديم، ببينيد چيزي از ما باقي مي‌ماند؟ دوباره جمع مي‌شود، دوباره مي‌شويم ما. اگر كه اين موضوع را، اين در واقع بازي با آگاهي است و واقعيتش اين است كه آنجا همين درس را مي‌دهد كه بله مي‌شود، اين مسئله جدا شود، كاملاً پودر شود، دوباره به هم تبديل شود؛ با زبان آگاهي كاري ندارد، با زبان فيزيك مشكل است. طرف مي‌گويد «آخر چطوري مي‌شود، دستش جدا شود بيندازند آنجا، آن دستش جدا شود ... بعد دوباره يكي شود» اينها ديگر مفهوم ندارد، در لامكاني و لازماني اين مسايل مفهومي ندارد، زبان خاص خودش را پيدا مي‌كند كه كاملاً هم عملي است. كاملاً حضور در هر كجا، الان اگر ما زمان و مكان شامل حال‌مان نمي‌شد مي‌توانستيم هر جايي در آن واحد حاضر باشيم يا نه؟ مي‌شد همان ماشين تخيّلي زمان كه واردش ‌شويم، هر جايي بخواهيم سردربياوريم بدون حركت، آن (لحظه)، در آن (در لحظه) هر جايي حركت كنيم. و الان اگر كه از اينجا مي‌خواهيم يك جايي برويم زمان برايش صرف مي‌كنيم بخاطر اينكه زنجير زمان به پاي‌مان بسته شده است، اگر زمان شامل حال‌مان نمي‌شد، چي؟

دوره 2 - استاد طاهری

حکمت و عدالت الهی !

حکمت و عدالت الهی !

جهان‌هاي موازي را ما ادراكاتي را ازش بدست بياوريم كه براي‌مان يقين مي‌شود ولي تا چه حدي؟ فقط مي‌دانيم كه هست، فقط در حد يقين حاصل شدن، چند نفر داريم يقين حاصل شده از دوستان قبلي‌مان؟ اينها برايشان در واقع حل و فصل مي‌شود كه اين موضوع وجود دارد و در واقع يكي از ابزارهاي جاري شدن عدالت الهي است. اين چرخه هوشمند است، ما هر كدام‌مان بي‌نهايتيم و اين يك جزء كوچكي از وجود اصلي ماست كه اينجا قرار دارد. اين بحث خيلي متافيزيكي است هيچ چاره‌اي نيست جز اين كه بياييم و ادراكاتي به ما كمك كند و دركش كنيم.

س: ............ ج: اين را بعداً مي‌توانيم با هم صحبت كنيم، ناظر را تعريف كنيم و بعد ناظر را كه تعريف كرديم، مسئله‌اي پيش بيايد. مطلبي كه هست، الان نمي‌خواهيم برويم در اين بحث، موضوع اين جاست كه اين ناظر كمال منهاي انسان، انسان منهاي كمال، كمال منهاي قدرت تشخيص، قدرت قياس، ما يك چيزهايي داريم كه تعيين مي‌كنيم كدام ناظر كمال‌پذير است، قدرت تشخيص مي‌خواهد، قدرت قياس مي‌خواهد، قدرت ارزيابي مي‌خواهد. بعد كمال منهاي اختيار بي‌معني است، اختيار منهاي آزادي، كمال منهاي آزادي، اينها يك روابط شبهه رياضي است و خلاصه تعريفي كه از اين ناظر مي‌شود، ناظر تشخيص دارد، قياس دارد، ارزيابي دارد. من كاري به اين‌ها ندارم چون اينها را بعداً با هم بررسي مي‌كنيم، حالا كه شما قدرت تشخيص داريد، قياس داريد، ارزيابي داريد اينجا وقتي به ما گفته مي‌شود «انا لله و انا اليه راجعون» (بقره 156) مي‌گوييم خوب موضوع چيه؟ مي‌گوييم كه بله

«تو آمدي كمال خرد كني حاصل / حيف باشد اگر رو نهي به نقصاني»

بعد شما مي‌گوييد خيلي خوب از حالا به بعد تشخيص، قياس، ارزيابي مي‌آيد توي كار. وقتي قياس، ارزيابي، اينها آمد توي كار فرد با فرد دوباره مي‌خواهد اينها را مقايسه كند نسبت به كمال، مي‌گويد «اِ بغل دستي من چرا اينجور است، من چرا اينجورم» چون قابليت تشخيص و قياس و ارزيابي دارد. اين هي گسترش پيدا مي‌كند، گسترش پيدا مي‌كند يك جايي مقوله‌اي را پيش ‌مي‌آورد كه، ما به آن مقوله مي‌گوييم عدالت. يعني شما مي‌خواهيد ببينيد كه در اين حركت سهمي كه به شما رسيده با سهمي كه به ايشان رسيده، آيا تناسب دارد يا تناسب ندارد؟ درست شد يا نه؟ آيا پارتي‌بازي است، آيا خود اين مسئله حساب كتابي دارد يا نه ديمي است؟ نقشه الهي ديمي است يا روي حساب كتاب؟ اگر روي حساب كتاب باشد اينها بايستي جواب پيدا كند، بايد جوابي داشته باشد كه پاسخ به اين جواب آن وقت بحث عدالت را تعريف مي‌كند و مي‌بينيم كه جزء لاينفك اين حركت بايد باشد.

بعد دوباره روي يكسري روابط شبهه رياضي ثابت مي‌كنيم كه بايد حكمت باشد، ثابت مي‌كنيم كه همه‌ اينها بايستي وجود داشته باشد تا اين حركت معني و مفهوم داشته باشد و بدون اينها نمي‌توانيم معني و مفهومي براي حركت خودمان پيدا كنيم، لذا مجبور مي‌شويم بگوييم حركت ديمي است. حركت ديمي يعني، حالا چه جوري آمديم را كاري نداريم، يك امكانات در اختيار ايشان است اگر بگوييم چرا مي‌گويند به شما مربوط نيست، يك امكاناتي در اختيار ايشان است اگر بگوييم چرا مي‌گويند آن هم به شما مربوط نيست، دوباره سه باره... اين مي‌شود حركت ديمي و ما در ابتداي حركت، در ابتداي ترسيم مسير كمال، مجبور هستيم به يك سؤال اساسي برسيم، آيا نقشه خلقت، ديمي است يا با طرح و برنامه؟ اگر به اين پاسخ بدهيم، يكسري مسايل پيش مي‌آيد، اگر به آن پاسخ بدهيم، يعني به آن پاسخ برسيم يكسري مسايل ديگر اتفاق مي‌افتد.

در نقشه متكي بر عدالت ديگر تافته‌ جدا بافته نداريم، ديگر پارتي‌بازي نداريم و به مسايلي مي‌رسيم كه خدا، هوشمندي، قوانين، اعداد، به اين چيزها مي‌رسيم و مي‌بينيم كه در واقع در هستي مسايل ديگري حكم فرماست.

مثال زديم سر يك چهارراه يك چراغ قرمز است، يك چراغ سبز است، آنهايي كه اين‌ور چراغ قرمزند همه دارند دعا مي‌كنند كه خدايا زودتر اين سبز شود ما برويم! آنهايي كه آن‌ور رد مي‌شوند مي‌گويند خدا كند كه قرمز نشود من هم رد شوم يعني همه اينجوري پشت سر هم دارند اين دعا را مي‌كنند. خدا چكار كند اين وسط؟ خدا چكار كند؟ بنابراين اگر كه نقشه طرح متكي بر عدالت را رسيديم، متوجه مي‌شويم كه در اينجا عدالت بر مبناي قوانين استوار است، آن تايمر (Timer) است كه قانون را حكم‌فرما مي‌كند، مسايل را حكم‌فرما مي‌كند، حالا او هي دارد مي‌گويد «خدايا قرمز نشود ...» خدا ترتيب اثري نمي‌دهد چون ترتيب اثر به حرف اين بدهد، بي‌عدالتي است نسبت به آن يكي، به حرف او گوش بدهد بي‌عدالتي است نسبت به حرف اين يكي و خدا عادل است.

براي اينكه عادل است، آمده قوانين را حكم‌فرما كرده، قانون حوزه‌هاي ميدان گرانشي، ميدان الكترومغناطيسي، ميدان هسته ضعيف، ميدان هسته قوي، اين را ولش كني چي مي‌شود؟ يك ميليون بار ولش كني مي‌افتد، ديگر نمي‌تواني بگويي «من اين را ولش مي‌كنم، خدايا يك كاري كن نيفتد!» مگر اينكه از موجود غيرارگانيكي، چيزي من خودم كمك بگيرم وگرنه اگر ولش كنيم محال است ... اگر ولش كرديم نيفتاد بدانيد كه حتماً ... بله اين را گرفتنش!!

عدالت الهي كمك كرده تا من با خيال راحت براي حركت خودم طرح و برنامه بدهم. انسان رفت روي كره ماه، چرا رفت روي كره ماه؟ چون مي‌توانست روي هزارم ثانيه هم حساب كند چون توانست قوانين را بشناسد، با استفاده از قوانين حركت خودش را تعريف كند. اگر كه اينطور نبود، ما هر لحظه‌به‌لحظه مي‌بايستي دست به دامن خدا بوديم «خدايا من اين كار را مي‌كنم ولي تو يك كاري كن كه اينطوري شود» و ما يك حركت ديمي داشتيم و مسلماً هستي به اين صورت نمي‌توانست بر پا باشد.

دوره 2 - استاد طاهری

شیطان ... من های ضد کمال !

شیطان ... من های ضد کمال !

س: ........... ج: يعني شما مي‌خواهيد نقش ادراكات را در اين حركت بدانيد. همين ‌جا جواب را داريم، كمال منهاي ادراك كمال منهاي انگيزه؛ اگر انسان انگيزه نداشت، حالا البته نفس را كه شناختيم، آنجا يكي از بخش‌هاي ما ايجاد انگيزه مي‌كند، يكي از بخش‌هاي ما انگيزه حركت را ايجاد مي‌كند، عقلي است كه ايجاد انگيزه مي‌كند. يعني اطلاعات را مي‌گيرد، پردازش مي‌كند، براي ما ايجاد انگيزه مي‌كند، عقلي است كه ايجاد انگيزه مي‌كند. اما انگيزه حالا ايجاد شده، اشتياق نباشد چي مي‌شود؟ پشتش اشتياق نباشد چي مي‌شود؟ بلافاصله از اينجا گذر مي‌كنيم به پله‌ عشق؛ اشتياق مال كدام پله است؟ عشق است. يعني يك روبوت نمي‌تواند اشتياق داشته باشد، انگيزه هم يك برنامه به او مي‌دهند و مي‌گويند تو به اين طرف برو، آن هم مي‌رود، اما خودش چيزي از خودش ندارد. اين انسان است كه مي‌رود و با اشتياق مي‌رود و اينجا يك پلي زده مي‌شود، بين عقل و عشق.

بعد مي‌گوييم اشتياق منهاي عشق بي‌معناست و چيزي نمي‌شود و بعد اينجا مي‌شود كمال منهاي عشق ... يعني در يك رابطه پلي زده شد بين عقل و عشق. اينجا متوجه مي‌شويم كه كمال منهاي عشق بي‌معني است. حالا در رابطه بعد كمال منهاي ضدكمال بي‌معني است؛ اگر در مقابل كمال نيروي مقاومي نباشد آن حركت بي‌معني است. يعني تا زماني كه يك متحرك نيروي مخالف نداشته باشد تا ابد به آن حركت ادامه مي‌دهد، آن حركت بي‌ارزش است چون اصلاً هستش ولي كمال ما ارزشمند است چرا؟ چون ما مي‌خواهيمش، اگر ما آن را مي‌خواهيم بايد يك نيروي مقاوم داشته باشد، كمال منهاي ضدكمال 1:15 بي‌معني است. لذا اين ضدكمال كي است؟ چي است؟

مجموعه‌ من‌هايي است كه ما به آن‌ها مي‌گوييم شيطان، سمبليك است. ولي شناسايي‌اش مي‌كنيم؛ مجموعه‌ بخشي از وجود ماست بخشي از هوشمندي است، بخشي است كه در واقع دارد به كمال معني مي‌دهد. قبول است يا نه؟ يعني اگر شيطان نبود ما دنبال كمال بوديم؟ اگر شيطان نبود دنبال خدا بوديم؟ نه، پس شيطان به اين حركت معني داده است و اين كه آنجا گفته شد «وَ اِذ قُلْنا لِلْمَلائكة اسْجُدُوا لِآدم فَسَجَدوا الّا اِبليس» (بقره 34) وقتي به ملائك گفته شد سجده كنيد، سجده كردند مگر ابليس، اگر سجده مي‌كرد چي مي‌شد؟ آن‌طور كه صحبت كرديم اگر سجده مي‌كرد ديگر تضادي ايجاد نمي‌شد، تضاد ايجاد نمي‌شد يعني اين عالم تضاد شكل نمي‌گرفت.

س: ......... ج: با اراده‌ خدا بوده يا جدا از اراده‌ خدا بوده است؟ كدام يكي‌اش؟ شما اگر بگوييد بدون اراده خداوند بوده پس در هستي كاري صورت گرفته جدا از اراده خداوند و اين نقض خداوند است، يعني هر كاري كه انجام شده باشد جدا از اراده او... آنجا سمبليك است، گوش بدهيد، حالا شيطان كيه؟ دوباره بخشي از وجود ما، اين شكل را كه بردم مي‌آورم توضيح مي‌دهم در دور بعد با هم صحبت مي‌كنيم، من‌هاي متعددي هستند، بعضي از من‌ها ما را به سمت بالا مي‌برند، بعضي از من‌ها ما را به سمت پايين مي‌برند، مثلاً دوره بعد با يكي از من‌هايي كه ما را به سمت پايين مي‌برد، آشنا مي‌شنويم. يك من‌ي هست كارش اين است كه نگذارد ما در يك لحظه آنجا حاضر باشيم، نگاه بكنيد ببينيد اين را داريم يا نداريم؟ نمي‌گذارد، يعني بچه‌ از دوران بچگي اين را دارد، يعني از آن لحظه اول در افراد مختلف به نوع‌هاي مختلفي اين تجلّي دارد. كارش اين است، وظيفه‌اش اين است كه نگذارد ما اينجا يا هر جا در هر لحظه حاضر باشيم. اينجاييم مي‌بردمان آنجا، آنجا هستيم مي‌آوردمان اينجا و اين كار را مي‌كند. خوب حالا شيطان كيه؟ ديديد كه بيماري ما بوديم، حالا بعد هم ثابت مي‌شود كه شيطان هم ....موسي و فرعون،

«موسي و فرعون در هستي توست / اين دو خصم را بايد در خويشتن جست»

و اينكه خدا و شيطان باز در انتها مي‌رسيم كه باز خودمان هستيم و اين كه آنجا گفته كه «اِل مي‌كنيم، بِل مي‌كنيم ....» بله به‌طور سمبليك در واقع آينده‌اي را ترسيم كرده كه اگر اين طرفي برويد كار خراب است، اگر آن‌ طرفي برويد كار درست است. مگر غير از اين است؟ اينها دليل اين نيست كه ... يك ذره ببرم بالا ديگر مي‌رويم در يك ماجراهاي ديگري ولش كنيد، همين قدر ...

دوره 2 - استاد طاهری 

سالروز شهادت امام رضا ( ع )

به نام بی نام او
سالروز شهادت   امام رضا     ( ع )

بسم الله الرحمن الرحیم


سالروز شهادت  امام رضا  ( ع ) ، برای شیعیان  و تمامی همراهان گرامی  تسلیت عرض میکنیم.
از خداوند متعال توفیق روز افزون  آن حضرت را برای همگان خواهانم.

مدیریت سایت

 

۱۳۹۲-۱۰-۱۱

اخلاق در عرفان !

اخلاق در عرفان !

يكي از تعريف‌هاي عرفان چي بود؟ پله عشق يا پله كيفيت؛ روي پله عشق ما پند و نصيحت نداشتيم، پله عقل پله كميت بود، اين پله، پله كيفيت است، پله‌اي است كه مي‌خواهد كيفيت ايجاد كند. روي پله عشق ما نصيحت نداريم پس در دنياي عرفان تكليف اخلاق چه مي‌شود؟ پند و نصيحت كه نداريم، روي پله عقل مي‌گوييم غيبت نكن، روي پله حكم است. حكم است غيبت نكن ولي وقتي مي‌آييم روي پله عشق چي؟ وقتي مي‌آييم روي پله عشق مي‌آييم كه بُعد كيفيتي اين قضيه شكل بگيرد ولي ما كه پند و نصيحت را روز اول، روي اين پله خط زديم، يادتان هست؟ حالا تكليف چيست؟ اخلاق در عرفان چي مي‌شود؟

روي اين پله ديگر كلام نيست، كلام كار نمي‌كند. پند و نصيحت و دليل و استدلال و ... «آخه مي‌داني چيه؟ غيبت كني اين‌طوري مي‌شود، آن طوري مي‌شود، تهمت بزني فلان مي‌شود» روي اين پله ادراكات قرار دارد، ادراكات وجود دارد. گفتيم درك تن واحده يا درك هم‌فازي كيهاني، يا درك جمال يار، درك اناالحق، درك هوشمندي، درك هدفمندي و ... همه‌اش ادراكات بود.

حالا وقتي كه ما متوجه مي‌شويم كه جهان هستي تن واحده است و خصوصاً انسان هم در يك عبارت كوچكترش دوباره تن واحده‌اي است، درك اين موضوع و درك جمال يار كمك مي‌كند كه به اين مطلب برسيم كه «فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجْهُ ‌الله» (بقره 115) هر جا نگاه كنيم روي اوست و در اينجا آن وقت تجلّي الهي معنا پيدا مي‌كند. بنابراين از حالا به بعد اينكه تن واحده هستيم، هر كسي پاره تن ديگري است، اين موضوع را عوض مي‌كند. وقتي اين موضوع ادراك شد ديگر شما حاضر نيستيد تن خودتان را جريحه‌دار كنيد. بنابراين ديگري از دست و زبان ما اينجوري در آسايش قرار مي‌گيرد، از بركت ادراكات ما نه از بركت نصايح؛

نصيحت روي پله عقل بود، صحبت هم شد، كار هم نكرد، كار كرد؟ در مورد ما كه كار نكرد حالا نمي‌دانيم در مورد دوستان كار كرده يا كار نكرده. بُعد كيفي، كنترل كيفي اينجوري ديگر به دست نمي‌آيد، در بعد كيفي صرفاً از طريق ادراكات رخ مي‌دهد، آنجايي كه متوجه مي‌شويم، هر وجودي تجلّي الهي است.

دوره 2 - استاد طاهری

رابطه عقل و عشق !

رابطه عقل و عشق !

بدون عقل ادراك هيچ چيزي ... . عقل- در اين كتاب‌مان هم هست- پايه درك عشق هم هست يعني اگر عقل نباشد ما درك عشق هم نداريم. يعني مي‌رويم روي پله عشق درك مي‌كنيم. آيا درك‌مان را مي‌توانيم توضيح بدهيم؟ سيبي را گاز زديم مي‌توانيم مزه سيب را انتقال بدهيم؟ نمي‌توانيم. اين روي پله ادراكات است، روي پله عشق است. اما اگر كه به ما فشار بياورند كه اين سيبي كه خوردي چيه؟ ما يك پله برمي‌گرديم عقب روي پله عقل مي‌گوييم «بابا شيرين بود، اينطور بود، آن طور بود» زور مي‌زنيم كه بين درك‌مان و اين گزارش عقل‌مان يك رابطه‌اي برقرار كنيم، اين رابطه نارساست. هيچ وقت پله‌ عشق قابل بيان به كلام نيست.
الان يك كلمه مي‌گوييم چه كساني هم‌فازي كيهاني را درك كردند؟ يك تعدادي دست بلند مي‌كنند آيا اين تعداد مي‌توانند تعريف كنند چي پيدا كردند؟ مي‌توانيد تعريف كنيد درك‌تان چي بوده؟ نمي‌شود. فقط دستشان را كه بلند كردند، يعني اينكه مي‌دانند راجع به چي داريم صحبت مي‌كنيم، راجع به چه دركي صحبت مي‌كنيم.

لذا عدّه‌اي سعي مي‌كنند عشق را هم همان عقل معرفي كنند، مگر مي‌شود؟ نمي‌شود اين دو تا جنسيت مجزاست، يكي كميت را مي‌خواهد عنوان كند، يكي كيفيت را. مثلاً شما چند واحد به سبب علاقه‌منديد؟ مي‌توانيد بگوييد؟ كميت‌پذير نيست. دوست داشتن، شما مثلاً مي‌توانيد بگوييد من چهار واحد به قورمه‌سبزي علاقه‌مندم، ايشان بگويد من سه واحد علاقه‌مندم، مي‌شود؟ شما مي‌گوييد من علاقه‌مندم، ايشان هم مي‌گويد من هم علاقه‌مندم. بعد ممكن است در عمل بياييم ببينيم علاقه شما با علاقه ايشان زمين تا آسمان فرق دارد. بنابراين اينها جنسيت مختلف است و وادي‌هاي مختلف است و يك طرفش وادي بي‌ابزاري است، يك سمتش وادي ابزار است، وادي بي‌ابزاري است كه ما مي‌توانيم به يك سير و سلوكي بپردازيم، اگر كه وادي بي‌ابزاري نباشد ما اينجا گيريم. درست است؟ همان كه

«عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست / عشق گويد راه هست و رفته‌ام من بارها» (مولانا)

اگر كه قرار بود ما بگوييم همه چي عقل است، عقل كه نمي‌گذارد ما از اينجا تكان بخوريم. كدام درمان شما عقلاني بوده است؟ به عنوان مثال من خدمتتان مي‌گويم، همان تجارب خودمان، كدامش را توانستيد با عقل، يا مي‌توانيم با عقل توجيه كنيم؟ خوب مسلّماً شما به هر كس بگوييد من اين كاغذ را روي هوا تكان مي‌دهم، او از آن طرف دنيا مي‌تواند درمان شود، طبيعتاً به شما مي‌خندند. چرا؟ چون مي‌خواهد روي پله‌ عقل حرف شما را گوش دهد. اما اگر روي پله‌ عشق باشد، با دنياي بي‌ابزاري آشنا باشد مي‌گويد «فلاني اين خيلي زياد است كه كاغذ را تكان مي‌دهي، نظر، يك نظر است! «در نظر بازي ما بي‌خبران حيرانند» بحث، مي‌گويد فلاني خيلي كارت را سنگين كردي! يك نظر است. بعد مي‌گوييم گوشه چشمي مي‌اندازيم، بعد مي‌گويد گوشه چشم هم زياد است. اِ پس اينجا يك دنياي ديگري است كه وجود دارد، هستش، لااقل ما آن را لمس كرديم، لمس كرديم ديگر همه‌مان؟ درست است؟ بنابراين اگر كه يكي است چرا عقل با آن مخالفت مي‌كند؟ عقل انكار مي‌كند، عقل قبول نمي‌كند، بخاطر اينكه عقل اصلاً كارش چيز ديگري است، كارش اين است كه همه چيز را با كميت مقايسه كند، اگر كميتي در كار نباشد، او قادر نيست كيفيت را مورد بررسي قرار دهد. لذا براي همين هم است كه (logic) و منطق و چارچوب را مي‌فهمد از منطق كه خارج شد، از 4=2×2 خارج شد ديگر نمي‌فهمد پس چه طوري يكي است؟

در بحث نفس حالا در دوره 7 كه صحبت كرديم چند نوع عقل داشتيم؟ فقط ما سي، چهل نوع عقل داريم. تازه در بحث كلي ماجرا شما كه در دوره 7 در بحث نفس وارد شديد ما سي چهل نوع عقل داريم، عقل خيلي مفصل است. اصلاً بدون عقل امكان ندارد كه ما بتوانيم يك قدم برداريم، اما بدون عشق مي‌شويم يك روبوت، يك آدم ماشيني مي‌شويم و ديگر خارج از 4=2×2 قادر به درك و فهم هيچ چيزي نيستيم.

مثلاً الان من سؤال مي‌كنم كه دوستاني كه درك حضور پيدا كردند، دستشان را بلند كنند؟ آيا ما درك حضور را تعريف كرديم؟ شكر وجودي را دوستاني كه احساس كردند؟ آيا تعريف كرده بوديم؟ تعريف نكرده بوديم، اينجا وادي كلام، وادي حرف نيست، وادي است كه يك نفر مي‌رود داخل وادي است كه ادراكاتي برايش پيش مي‌آيد، نمي‌تواند تعريف كند. من الان اگر بگويم يك نفر تعريف كند، هيچ كس نمي‌تواند تعريفش كند. البته مي‌توانيم يك جورهايي،‌ همانطور كه من گفتم درك حضور، شما دست بلند كرديد، پس از درك حضور، از خود اين واژه يك چيزي را گرفتيد كه دستتان را بلند كرديد. اما نه ما مي‌توانيم تعريف كنيم نه شما مي‌توانيد تعريف كنيد، همان گاز زدن سيب است- حالا من مي‌گويم سيب، چون همه‌مان سيب گاز زديم مي‌فهميم راجع به چي است- اما اگر يك ميوه‌اي باشد كه ما در ايران نداشته باشيم، من بگويم يا يك نفر اين طعم را چشيده باشد اگر بخواهد بگويد، قاعده‌تاً هيچ‌كس نمي‌تواند بگيرد، از توضيحات بفهمد و بگيرد. لذا ادراكات قابل توضيح نيست، بايد چشيده شود، وادي چشيدن است، نه وادي خواندن. لذا در دنياي عرفان مي‌گويد

«بشوي اوراق اگر همدرس مايي / كه درس عشق در دفتر نباشد» (حافظ)

كسي نمي‌تواند از خواندن متوجه حالت عاشق شود، يا اصولاً بحث عشق را، وادي عشق را كلاً درك كند

«در همه دير مغان نيست چو من شيدايي / خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي»
(حافظ)

دفتر سمبل دانش و ملّابنويسي است، مي‌گويد گرو باده است. باده چيست؟ آگاهي، باده از خم وحدت و معرفت الهي است. مي‌گويد من اينها را گذاشتم گرو، گروي باده. خرقه سمبل يكسري قضاياست، دفتر هم سمبل يكسري مي‌گويد من اينها را گرو گذاشتم.

اصلاً ما نمي‌دانيم آيا واقعاً اينطوري است، دو نفر يك مزه را درك مي‌كنند؟ نمي‌دانيم.مثلاً شما مي گوييد تند است من هم مي گويم تند است، آيا آن تندي كه شما مي فرماييد با آن تندي كه من مي‌گويم يكي است؟ نمي‌دانيم. مثلاً ممكن است ايشان بگويد نه خيلي هم تند نيست، من بگويم خيلي تند است. براي همين هيچ كدام از مسايل اين قضيه استاندارد نيست. روي پله عقل، روي پله حكم ما مي‌آييم با هم قرارداد مي‌بنديم، مي‌گوييم كه اين مجموعه طعم را مي‌گوييم شيرين، اين را مي‌گوييم تلخ، اين را مي‌گوييم شور، ... . قرارداد بين خودمان گذاشتيم و دسته‌بندي كرديم مطالب را، مسايل را، قوانين را، احكام را و از طريق آن با همديگر ارتباط داريم.

مثلاً مي‌گوييم خدا، خدا چيست؟ «الله» «God» اينها را ما با هم قرارداد گذاشتيم. آيا وقتي كه بگوييم خدا، برداشت من، شما ايشان، همه‌مان يكي است از اين موضوع؟ ولي مي‌دانيم راجع به چي مي‌خواهيم صحبت كنيم، براساس قرارداد از پيش تعيين شده، كه بين خودمان گذاشتيم. لذا پله‌ عشق را مي‌خواهيم با يكسري قراردادهايي كه بين خودمان گذاشتيم تشريح‌اش كنيم، كم مي‌آورد يا نمي‌آورد؟ كم مي‌آورد، نمونه‌اش همين تجربه‌ كلاس خودمان است. قبول است؟

دوره 2 - استاد طاهری 

برنامه نرم‌افزاري ناخودآگاهي !

برنامه نرم‌افزاري ناخودآگاهي !

يك مسئله‌اي كه از دور يك با هم صحبت كرديم، ما مشكلي داريم كه، يكي از مشكلات‌مان برنامه‌ نرم‌افزاري ناخودآگاهي است. برنامه نرم‌افزاري ناخودآگاهي گفتيم، توضيحاتي داشتيم كه ما در ناخودآگاهي‌مان يك نرم‌افزار داريم كه از دوران بچگي اين را برنامه‌ريزي كردند. مثلاً به ما گفتند در بچگي بچه عاقل باش، عاقل باش، عاقل باش، .. اين اينجا نوشته شده. حالا بزرگ شديم و آمديم داريم با زندگي برخورد مي‌كنيم، اطلاعات مي‌آيند، مي‌خواهند از اين نرم‌افزار عبور كنند، همين كه وارد مي‌شوند، عقل در اين مدت تعريف شده عقل 4=2×2 گفتند عاقل باش ثبت شده و بعد گفتيم عقل چيه؟ محيط به ما داده كه يعني 4=2×2، درست شد؟ حالا اطلاعات مي‌آيند مي‌خواهند از اينجا عبور كنند، هر چه كه 4=2×2 است به راحتي عبور مي‌كند، هر چيزي كه 4=2×2 نيست فيلتر مي‌شود؛ مي‌گويد «صبر كن همچين چيزي نمي‌شود! متافيزيك امكان ندارد، از اينجا اين كار را بكني محال است، يك ارتباطي مي‌خواهد، يك جرياني مي‌خواهد، يك چيزي مي‌خواهد، همين‌جوري مگر مي‌شود!» (Reject) مي‌شود و فيلتر مي‌شود.

بنابراين ما در اين نرم‌افزار بخشهاي مختلفي داريم، بخشي از آن براساس باورهاي ما ثبت و ضبط شده است. باور ما بر اين است كه متافيزيك نيست يعني تعليم و تربيت ما اين بوده، مگر غير از اين است؟ كِي به ما گفتند متافيزيك و اينها، حالا در حد يك چيزهايي هم كه شنيديم آن متافيزيكش هم تازه باز هم عقلاني بوده اگر گفته شده و فرهنگ به فرهنگ متفاوت است. مثلاً در هند ناخودآگاهي افراد بهتر در مقابل مسايل متافيزيك برنامه‌ريزي مي‌شود تا اينجا، تا در يك جاهاي ديگر.

وقتي برنامه‌ريزي شد، فيلتراسيون رخ مي‌دهد، ضمير خودآگاه ما مي‌بيند، قبول مي‌كند يك مورد را رد مي‌كند، دو تا سه تا، چهارتا، ده تا، پنجاه تا آخري تسليم مي‌شود. مي‌گويد «آقا مي‌شود!» يك نرم‌افزار خودآگاهي داريم، يك نرم‌افزار ناخودآگاهي داريم كه يك مقداري از طرز كارهايش را هم با هم صحبت كرديم. حالا اين كه مي‌خواهد عبور كند، ممكن است خودآگاهي هم قبول نكند، عقل ظاهري ما هم قبول نكند، مي‌گويد «نه نمي‌شود» مي‌گوييم خوب بيا ببين، مي‌آيد مي‌بيند متقاعد مي‌شود. مي‌گويد من متقاعد شدم ولي ايشان حس مي‌كند چرا من حس نمي‌كنم؟ در اينجا فيلتراسيوني رخ مي‌دهد، سانسور مي‌شود، مي‌گويند «همچين چيزي نيست، نمي‌تواند باشد» و اين ادامه پيدا مي‌كند تا اين قفل شكسته شود، اين قفل بايد شكسته شود.

البته در دوره يك شما ديديد كه تشت ذهني، ماجراي افسردگي، قفل ذهني و عدم تشكيل شدن حلقه، چهار عاملي بود كه يك نفر در وهله‌ اول احساس نكند اما مي‌تواند روي ديگري كار انجام دهد، عدم احساس خودش ربطي به انجام كار و كار با شبكه‌ هوشمندي ندارد. امتحان كرديم درست است؟ اينها را همه را رؤيت كرديم براي‌مان يقين شده است، درست است؟ حالا اگر كسي احتمالاً يك همچين نرم‌افزاري داشته باشد، كار كار كار اين يك جايي شكسته مي‌شود و ما موارد بسيار بسيار زيادي را ديديم كه اين اتفاق در موردشان افتاده و دريچه متافيزيك به روي‌شان باز شده است.

ما اصولاً براي ترم بالاتر در فرم‌مان هست كه افراد مي‌گويند من از اين دوره نتايج مطلوبي گرفتم- نسبي است، مي‌دانيد هيچ چيزي در عالم هستي مطلق نيست- بنابراين اگر كسي باشد كه احساس كند از ماحصل دوره چيزي نگرفته است، بايستي دوباره روي ارتباطاتش كار كند تا به حد مطلوبي ... خودش را يعني ارضاء كند كه خوب من يك ادراكاتي گرفتم، چيزهايي گرفتم، راضي باشد. اين به اين صورت است يعني با ادامه ارتباطات اين مسئله اتفاق مي‌افتد.

دوره 2 - استاد طاهری 

همه ما در معرض آلودگی هستیم اگر ...

همه ما در معرض آلودگی هستیم اگر ...

پس در اين مورد براي اينكه توضيح قبل‌مان را، مطلب قبل را تكميل كنيم، متوجه مي‌شويم كه در واقع رسيدن به اخلاق كه روي پله‌ عقل متكي بر پند و نصيحت بود، روي پله‌ عشق متكي بر ادراك است. يعني مثلاً درك اين كه نفر مقابل ما وجه الله است، هر جا نگاه كني وجه‌الله «اينما تولوا فثم وجه ‌الله» (بقره 115) هر جا نگاه كني روي اوست. درك هم‌فازي كيهاني كه در واقع همه تن واحده‌اي را تشكيل مي‌دهيم. وقتي متوجه شديم يعني به اين درك رسيديم كه وجه‌الله چيه، تجلّي الهي چيه، هم‌فازي كيهاني چيه، در آن صورت است كه خودمان راضي نمي‌شويم كه غيبت كنيم، خودمان راضي نمي‌شويم كه به كسي ظلم كنيم و از اينجا به بعد است كه مقام معصوميت مي‌تواند شكل بگيرد. يعني مي‌تواند، وقتي درك اناالحق پيش آمد، درك جمال يار، اينها را كه آشنا هستيد با اين ادراكات، طرف ديگر نمي‌تواند ظلم كند، يعني خواسته ظلمي را مرتكب نمي‌شود. علت معلوم است ديگر؟ در اين صورت است كه تمايل دروني او بر مبناي عدم ظلم است نه اينكه ما مي‌گوييم نمي‌خواهيم ظلم كنيم ولي ظلم مي‌كنيم، يك موقع‌هايي خوشحال هم مي‌شويم. بر اين مبناست كه در واقع اين مقام مي‌تواند ايجاد شود، بعد از درك اناالحق، بعد از درك «اينما تولوا فثم وجه‌الله» و اينها

«به صحرا بنگرم صحرا تو بينم / به دريا بنگرم دريا تو بينم
به هر جا بنگرم كوه و در دشت / نشان از قامت رعنا تو بينم» (باباطاهر)

در واقع يك ديدي كه

«رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند / بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت» (سعدي)

يعني هر جا نگاه مي‌كند، مفهوم «اينما تولوا فثم وجه‌الله» را در مي‌يابد، كه هر جا نگاه مي‌كند پرتو روي اوست. در اين مورد است كه انسان مي‌تواند با احترام با هستي برخورد كند، با احترام پا روي زمين، قدم روي زمين بگذارد

«هان بر سر سبزه پا به خواري ننهي / كان هم رخ خوب نازنيني بوده است»
(خيام)

رخ خوب .... در آن صورت است كه ما قادر مي‌شويم با احترام نسبت به هستي برخورد كنيم و هتك حرمتي نداشته باشيم. بعد وقتي كه هتك حرمت نداشتيم از چه مسايلي معاف خواهيم شد؟ دوستاني كه دوره تشعشع دفاعي را گذراندند؟ مي‌بينيد كه از شرّ بزرگي در امان خواهند بود. فلسفه خلقت موجودات غيرارگانيك حالا بخش جن كه اصلاً همين است، براي اين آفريده شده‌اند؛ هتك حرمت باعث آلودگي ما مي‌شود. حالا البته اين به آن معنا نيست كه دوستاني كه مشكل دارند، بگويند كه ما هتك حرمت نكرديم، ما همه‌مان هتك حرمت كرديم، اصلاً انساني نداريم كه ظالم نباشد، منظورم عصر حاضر دارم صحبت مي‌كنم. 7 ميلياردي كه هستيم اصلاً كسي نيست كه ظالم نباشد. لذا همه‌مان در معرض آلودگي هستيم، حالا يك عده‌اي سريعتر و زودتر درگير اين آلودگي‌ها شدند. فلسفه خلقت وجودي اين بخش از موجود غيرارگانيك عمدتاً اين است كه پاسداران هستي هستند بخشي‌شان و بخش ديگرشان مأموريت‌هاي مختلفي دارند و در قبال هتك حرمت به ما حمله مي‌كنند.

لذا اين مسئله هم‌فازي كيهاني براي ما اين اهميت را دارد و يكي از ارتباطاتي است كه هميشه داريم، فرض كنيد هم‌فازي كالبدي در اين دوره تمام شد، تمام مي‌شود. اسكن دوگانگي هم همچنين، البته بعضي از دوستان هنوز نيمه‌كاره است، ادامه بدهند. ولي هم‌فازي كيهاني يكي از ارتباطاتي است كه به آن حالا حالاها نياز داريم يعني تا مرز اين هم‌فازي حالا حالاها به اين ارتباط نياز داريم و جز لاينفك زندگي ما خواهد بود.

دوره 2 - استاد طاهری

فرادرمانی ... خودشناسی !

فرادرمانی ... خودشناسی !

اصولاً در بحث ارتباطاتي، مثل ارتباط فرادرماني ما يك معجون كُمپلكسي (Complex)- از اين معجون درست مي‌كنند، هر چي دستشان مي‌آيد قاطي‌اش مي‌كنند، مي‌ريزند و يك معجون مقوي درست مي‌كنند- در واقع فرادرماني يك معجون است كه

«ساقيا بده جامي زان شراب روحاني / تا دمي بياسايم زين حجاب جسماني»
(شيخ بهايي)

يك قُلپ از آن شراب را مي‌دهند و آبي فعلاً علي‌الحساب، چون بيمار هنوز خودشناسي نكرده است، اگر قرار باشد ما به‌طور اساسي خوب شويم نياز به خودشناسي داريم حالا اگر علت بيماري را با هم بررسي كنيم به اين موضوع مي‌رسيم. علت بيماري، در هر دوره با يكسري علت برخورد مي‌كنيم چرا بيمار مي‌شويم؟ مثلاً در اين دوره عدم هم‌فازي كيهاني عامل بيماري مي‌شود يا نمي‌شود؟ مي‌شد؟ اسكن دوگانگي باعث بيماري مي‌شد يا نمي‌شد؟ عدم هم‌فازي كالبدي باعث بيماري مي‌شود يا نمي‌شود؟ عدم كنترل ذهن باعث بيماري مي‌شود يا نمي‌شود؟ دور بعد، عدم كنترل دشارژ مي‌شود يا نمي‌شود؟ تشعشعات منفي مختلفي داريم كه آشنا مي‌شويد و ... و همه‌ اينها را متوجه مي‌شويم كه علت بيماري چقدر زياد است و همه‌اش هم زميني است. مثلاً دوره بعد بينش‌ها هم مي‌آيد؛ آيا بينش‌هاي ما باعث بيماري مي‌شود يا نمي‌شود؟ ثابت مي‌كنيم كه مي‌شود. خلاصه آخري دست از سر خدا برمي‌داريم و اينكه مي‌گوييم «خدا بد نده» از دهان‌مان مي‌افتد، متوجه مي‌شويم كه

«هر چه بر ما رسد از ماست چه زيبا و زشت / نيك و بد را ولد و والد و زائو اينجاست»

اينها براي‌مان ثابت مي‌شود. حالا ما در فرادرماني يك اينطوري مي‌كنيم (بشكن) بيمار مشكلش حل مي‌شود، آيا نجات پيدا كرده؟ نجات پيدا نكرده بچه افتاده بود زمين ما بلندش كرديم، دوباره در معرض افتادن‌هاي بعدي هست. لذا ما اگر صحبت از درمان اصولي بكنيم، صحبت از خودشناسي بايد كرده باشيم، قبول داريد يا نه؟ فرض كنيد مباحثي را كه در همين دوره با هم گذرانديم مقدمه خودشناسي بود، قبول است؟ دوره‌هاي بعد هم همين‌طور است خودشناسي، خودشناسي، خودشناسي،

بنابراين آنجا يك معجوني مي‌دهند، زير بغل ما را مي‌گيرند، بلندمان مي‌كنند، اما اگر قرار باشد به طور اساسي ما به كاري برسيم بايستي اين مراحل را بگذرانيم. كما اينكه مگر ما در دوره يك خوب نشده بوديم ولي در رابطه با بيماري‌هاي روان تني اين دوره هر چي پرونده داشتيم آوردند بيرون، كشيدند بيرون. چرا؟ چون كه ما دنبال خودشناسي بوديم، مي‌خواستيم خودمان را بشناسيم، آنها هم آمدند انرژي‌هاي پتانسيل منفي‌مان را كشيدند بيرون، اين را كشيدند بيرون، مسئله ظرفيت را پيش آوردند، عملاً رفتار دوگانه‌ شما را نشان‌تان دادند، به چند نفر نشان دادند؟ چند نفر به رفتارهاي دوگانه خود‌شان برخورد كردند؟ آيا قبول مي‌كرديد، باورتان مي‌شد اين شما هستيد؟ باورتان نمي‌شد. لذا الان با خودمان بيشتر آشنا شديم، پرونده‌هاي‌مان را درآورديم بيرون، مسايل ديگر را آورديم بيرون و همه‌ اينها مجموعاً راه را براي اين هموار كرد كه ما به بخشي از وجودمان تسلط پيدا كنيم. يعني بخش بيماري‌هاي روان‌تني در اين دوره، اگر ما خوب موضوع حلقه‌اش را و مسايلش را دنبال كرده باشيم و دنبال كنيم، بيماري روان‌تني در تسلط ما قرار مي‌گيرد، تحت تسلط ما قرار مي‌گيرد.

مثلاً در مورد عدم هم‌فازي كالبدي چند نفر از دوستان آن بهم ريختگي‌هاي سابق را كه تعريف كرديم ديگر ندارند؟ حالا البته مدتي مي‌خواهد تا تست كنيد ولي تا همين جا متوجه شدند كه آن بهم ريختگي‌هاي سابق ديگر نيست. مي‌دانيد كه كدام بهم ريختگي‌ها را مي‌گوييم؟ يادتان است گفتيم افراد معمولي ممكن است يكدفعه‌اي بهم بريزند، حتي ممكن است اسم‌شان يادشان نيايد و انتهايش مي‌شود جنون آني؟ جنون آني را تعريف كرديم يا نه؟ مقدمه‌اي داشت يك انتها داشت كه ديگر انتهايش را مي‌گويند جنون آني. اين مقدمه‌اش را تقريباً مي‌شود گفت كه خيلي‌ها دست به گريبانش هستند، شايد هر روز. چند نفر اين حالت را ديگر ندارند؟ خوب نداشتند كه نداشتند، ولي آنهايي كه داشتند و الان مي‌بينند كه ديگر نيست. به هر صورت اينها عوامل خودشناسي است، يعني يك نفري كه مي‌آيد يك فرد معمولي رفتار معمولي دارد؛ يك جا بهم ريخته است، يك جا اينجوري، يك جا هم دچار جنون آني مي‌شود. ولي يك كسي كه آمده در خودشناسي حركت كرده است امكان ندارد كه اين بهم ريختگي را داشته باشد. پس جنون آني مال چه كسي است؟ مال افراد معمولي است، مثل اينكه گفتيم مثلاً بعضي از بيماري‌ها هم مال افراد ...، مثلاً آلزايمرمال كيه؟ آن نمودارهايي را كه كشيديم ديديد،
نمودارهاي ذهن و روان و جسم و اينها را تعريف مي‌كرد، پس امكان ندارد كسي در خودشناسي حركت كرده باشد بعد دچار جنون آني شود. واضح است يا نه؟ قابل قبول است؟

بنابراين لزوم خودشناسي، چون ممكن است بعضي از دوستان بگويند «ما كه دوره يك فرادرماني خوب شديم» اصلاً بحث بيماري نيست، بيماري عامل خودشناسي است يعني ما الان از بيماري كمك گرفتيم يك بخشي از وجودمان را شناختيم. باز دوره بعد هم كمك مي‌كنيم، دوره بعد، دوره بعد ... تقريباً مي‌شود گفت كه يكي از ملاك‌هاي شاخص نشان دهنده خودشناسي در ارتباط با بيماري قرار گرفته است. هر دوره بلايي را كه به سر خودمان آورديم در رابطه با يك بخشي از وجودمان مورد بررسي قرار مي‌گيرد. مثلاً دور 3 «نقش كنترل ذهن و بيماري» آيا ما از طريق تشت ذهني بيمار مي‌شويم يا نمي‌شويم؟ تمام شد و رفت. پريشاني، تشت ذهني عامل بيماري است. بنابراين اينها مي‌آيد زمينه‌سازي مي‌شود و ما با زبان بيماري هي داريم خودشناسي مي‌كنيم و هي داريم از تسهيلاتي برخوردار مي‌شويم كه اين تسهيلات را به كار بگيريم، مجدداً لااقل با آن شدت قبلي زمين نخوريم، حالا حداقلش، اگر ديگر زمين نخورديم كه چه بهتر.

دوره 2 - استاد طاهری 

ارتباط با پایان نامه !

ارتباط با پایان نامه !

حالا در مورد ارتباط با پايان‌نامه دوره يك، بعضي‌ها هم دوره تشعشع دفاعي گذراندند، پايان‌نامه تشعشع دفاعي كه حالا با آن كاري نداريم. در اين مورد دوستاني كه با پايان‌نامه‌يشان ارتباط برقرار كردند، دستشان را بلند كنند؟ بله احسنت، بسيار خوب. در اين ارتباطي كه برقرار كرديد روي پايان‌نامه چي ديديد؟ يكي تغيير چهره بود، الان توضيح مي‌دهم خدمتتان، بگذاريد دسته‌بندي كنيم. حالا اگر دوباره برگرديم روي مسئله عقل، عقل چه جوري قابل توجيه است كه من به يك عكسي نگاه كنم، عكس هاله و نور و اينها داشته باشد، عكسم هم هر دقيقه، ثانيه، يك نفر شود؟ و بعد مسايل ديگري كه صحبت مي‌كنيم. تغيير چهره در پايان‌نامه‌يتان مشاهده كرديد، يعني ديديد كه شما نيستيد آنجا، كسان ديگري آنجا هستند، ظاهراً جاي شما اشغال كردند! مگر مي‌شود، مگر اين عقلاني است؟ حالا نور و رنگ و هاله و از اين جور چيزها روي پايان‌نامه دوستاني كه مشاهده كردند، تشعشعات نور و ...؟ كسانيكه تغييرات در نوشته‌جات ديدند؟ آيا نوشته‌جات هدفمند عوض مي‌شد يا ديمي بود؟ با معني بود يا بي‌معني بود؟ الان با اين مسايلي كه در اين چند جلسه داشتيم و هاله‌ها را ديديد و اينها، همين الان ممكن است دوستاني هاله‌ها و مسايل روي خود من را ببينند، چند نفر داريم؟ بله داريد مي‌بينيد. پس اين براي بعضي‌ها تثبيت مي‌شود ادامه‌دار مي‌شود، الان نور را كم كنيم كه همه مي‌بينيد. در اين نور زياد است كه هاله محو است، الان اگر نور را كاهش بدهيم، طبق معمول كه آخر كلاس‌مان انجام مي‌دهيم، هاله‌ها را مي‌بينيد. حالا كساني كه با ديدن پايان‌نامه دچار برق‌زدگي چشم شده‌اند؟ برق‌زدگي چشم مثل اينكه به جوش‌كاري يا نور تند نگاه كنيم چشم برق زده مي‌شود دچار آبريزش مي‌شود، چند نفر؟ اين به خاطر اين است كه تشعشعاتي كه در پايان‌نامه هست، چشم‌ شما اصلاً به آن عادت ندارد و تشعشعات جديدي است، تشعشعات خاصي است. تا چشم‌تان به اين تشعشعات عادت كند ممكن است بار اولش دچار آبريزش و برق‌زدگي و... شود.

س: ................ ج: ولي بزودي عادت مي‌كند. در اكوسيستم، اكولوژي چيزهايي هست كه ما اصلاً با آن برخوردي نداريم. الان شما با يك طيفي، فرض كنيد نيروي كيهاني، شما الان دست‌تان را در هوا تكان مي‌دهيد، چه چيزي را لمس مي‌كنيد؟ مي‌كنيد يا نه؟ قبلاً آيا بود؟ نبود ولي در اصل جهاني هستي پر است از اين قضايا، وجود ما تعريف شده بوده براي ادراكات يكسري چيزها. مثلاً الان همين كه چشم ما را مي‌زد، چشم ما به همچين چيزي عادت نداشته، الان به روي ما اين مسئله باز شده و جاهايي مي‌رويم كه دوباره به اين قضيه برخورد مي‌كنيم اما دير يا زود اين مسئله كاملاً آداپته (Adopted) مي‌شود و مشكل ندارد. بنابراين دست‌مان را تكان مي‌دهيم، الان من دستم را تكان مي‌دهم همان حالتي را دارد كه شما احساس مي‌كنيد.

س: .............. ج: دست‌تان را تكان مي‌دهيد، نيروي كيهاني است، نيروي حيات است و چيزهايي است كه در هستي جاري است. حالا ما ادراكي روي آن نداشتيم، يعني آستانه درك ما روي اين چيزها بسته بوده، يك استارت زديم باز شد. الان دست‌مان را تكان مي‌دهيم مي‌بينيم كه بله يك چيزي هست مي‌گوييم اشتباه مي‌كنيم روي هر كسي كه مي‌خواهيم امتحان مي‌كنيم مي‌بينيم كه اسكن نيروي كيهاني، درست است ديگر؟ اين كارها را كرديد؟ يك مطلبي نيست كه من بگويم اشتباه مي‌كنم. حالا تازه اين نيرو را فرستاديم فقط به اين كه او بگويد «من يك چيزي احساس كردم» نيست، چون يكي ممكن است بگويد تلقين است، خيلي خوب، اما اين چطوري مي‌آيد داخل يك كاري هم انجام مي‌دهد؟ آن را ديگر چه جوري مي‌شود؟ شما با آن درمان انجام داديد، درست است؟ يكي از چيزهايي بود كه از اين طريق درمان، جراحي، جراحي‌هايي حتي انجام داديد؛ اسمش جراحي است، يعني آن كاري كه آن‌جا شده در واقع يك نوع جراحي بوده منتهي ما اين اسم را نگذاشتيم، گفتيم تمام شد، آن زائده برداشته شد، در واقع يك كارهاي ريز جراحي صورت گرفته است، يك كار...، محو شده، يك چيزهايي اتفاق افتاده، منتها ما اين اسم‌ها را روي آن نگذاشتيم كه مسئله برانگيز شود كه ادعاي جراحي داريم، نه، آن نتيجه نهايي قضيه را ما با هم مورد بررسي قرار داديم.
خوب همه‌ي اينها وادي است كه روي پله‌ عقل اصلا نمي‌توانيم راجع ‌به آن صحبت كنيم، پس مجبوريم، روي كدام پله صحبت كنيم؟ پله‌ عشق، راه ديگري ندارد. اگر كسي بگويد نه من از روي پله‌ عقل نمي‌آيم روي اين پله، نتيجتاً محروم مي‌ماند، راهي ندارد، يعني او هم اگر بخواهد ادراك كند، بايد كوتاه بياييد، بايد از روي پله‌ عقل بيايد روي پله‌ عشق بگويد «آقا خيلي خوب ببينيم چيه؟» مثل يك شاهد، يك محقق، بي‌طرف، مثل خود شماها كه تست كرديد. اگر بود مي‌گويد هست، اگر نبود هم كه مي‌گويد نيست. تمام شد.

تغيير در امضاء؟ تغيير در آرم بالا؟ چي مي‌شد؟ محو كامل؛ كه اصلاً ما مجازيم وجود خارجي نداريم، اصلاً زمينه‌ كلي‌اش محو شدن است، همان چيزي كه اينجا هم تجربه كرديد روي خود من. اصلاً يك بُعد وجود ما مجاز است، يعني اصلا نيست، چيزي وجود خارجي ندارد، عدم است. درست شد؟ و حالا آنها هم غيرقابل توضيح است كه در نهايت ... فقط بايد ديده باشيم. پس اين تشعشعات كه چشم حساسيت‌ نشان داده، اينجور چيزها، تغييرات نوشته‌جات و امضاء و اشكال و ....

س: ................ ج: خود دنبال كردن اين قضيه با حفاظ خودش انجام شده است. اصولاً ما هيچ كاري را بدون حفاظ، اين را بدانيد هيچ كاري را ما بدون حفاظ انجام نمي‌دهيم. اما علي‌ رغم اينكه سنگر و كلاه و همه اين مسايل هست، كساني كه پيرامون‌شان آلودگي داشته باشند- خوب دقت كنيد- آلودگي موجودات غيرارگانيك داشته باشند ممكن است، آنها از اين قضيه چون بيزارند، تحت تشعشع نيستند، تحت تشعشع دفاعي نيستند، چون اصولاً بيزارند از اين (range) تشعشعاتي خوششان نمي‌آيد، ممكن است يك واكنش‌هايي در محيط شما شروع كنند و شما يك چيزهايي ببينيد كه صدايي آمد، يك چيزي شد ... يك همچين مسئله‌اي. ولي به هيچ عنوان از اين فراتر كاري نمي‌توانند داشته باشند، فقط مي‌توانند خودشان يك تحركاتي داشته باشند كه شما متوجه آن تحركات شويد، مي‌شويد حالا مثلاً شما شديد.

بياييم سراغ تغيير چهره‌ها؛ در مورد تغييراتي كه شما ديديد يك نفر نيستيد، توجه بفرماييد، تغييرات در دو راستاي طولي و عرضي رخ مي‌دهد. طولي اين است كه ما از بدو تولد حتي دوران جنيني ممكن است ببينيم كه اِ از دوران جنيني طي شد، آمد حتي دوران كهنسالي بعدهاي‌مان را هم ديديم. در عرض مي‌بينيم كه ما شديم مرد، شديم جوان، چاقيم، لاغريم، بلنديم، كوتاهيم، محو هم كه عرض كردم زمينه است، زمينه‌ كلي ما عدم است، ما وجود خارجي نداريم، حالا اينها را بعداً صحبت مي‌كنيم. در مورد چگونگي اين قضيه، چرا، چرا اين تجربه را ما داريم؟ از دوره‌هاي بعد بيشتر با هم صحبت مي‌كنيم.

اما حالا براي اينكه يك كليتي را داشته باشيم، 45 دقيقه اما الان نمي‌توانيم راجع به آن صحبت كنيم، كليتي را داشته باشيم، اين است كه براي اينكه عدالت الهي جاري باشد و ما پاسخ مجادلات خودمان را دريافت كنيم، لازم است كه ما تعددي داشته باشيم يعني يك نفر نباشيم، چون شما ممكن است مجادله كنيد، بعداً در يك جايي در يوم‌المجادله بگوييد «اگر من مرد بودم، چنين مي‌كردم، چنان مي‌كردم، افسوس كه من زن بودم و همه‌اش در آشپزخانه مشغول بشور و بپز و بيار و ببر بودم.» آقا مي‌گويد «اگر من زن بودم پيدا مي‌كردم، اين خانم‌ها راحت توي خانه نشسته‌اند، چهار تا ظرف مي‌شويند، بعد ديگر مي‌روند، بي‌كارند، من اگر كه خانم بودم زود ظرف‌هايم را مي‌شستم، آشپزي و اين‌ها را مي‌كردم، بعد مي‌رفتم مي‌نشستم، دستم را مي‌گذاشتم اينجام و راجع به هستي تفكر مي‌كردم و حتماً پيدا مي‌كردم» خوب چه كسي درست مي‌گويد؟ نمي‌دانيم، عدالت ايجاب مي‌كند كه جوابش را بدهند، پاسخش را بدهند. امكانش را به او بدهند، شايد راست بگويد، شايد نه و خيلي بحث‌هاي ديگر كه انشاءالله در دوره‌هاي بعد با هم كليتش را، چون اگر الان اينجا برويم داخلش بحث مفصلي است. ديگر همه ‌اينها در يك راستايي است كه مي‌خواهد قضايايي را براي ما روشن كند كه يواش‌يواش روشن مي‌شود.

پس ما چندين ارتباط داريم، يك ارتباطش كمك مي‌كند به درك عدالت بدون عدالت كمال مفهومي ندارد. يكسري ارتباطات‌مان كمك مي‌كند به درك حكمت، چگونه حكمت جاري است؟ يعني اگر من الان اشتياق يك چيزي را دارم چه جوري فراهم مي‌شود كه اين حكمت الهي و عدالتش ايجاب مي‌كند كه من به آن مزد اشتياقم برسم؟ مي‌گويند «خدا وسيله‌ساز است» چگونه اين وسيله‌سازي مي‌شود؟ دقت مي‌كنيد؟ اين وسيله‌سازي چطوري رخ مي‌دهد و آن ماجراي حكمت؟ درست شد يا نه؟ و چگونه اين مسير فراهم مي‌شود؟ شما از كجا مي‌دانيد كه هر دوي اينها نيستيد؟ شما از كجا مي‌دانيد كه هم اين تجربه را نداريد، هم آن تجربه را، هم خيلي تجارب ديگر را از كجا مي‌دانيد نداريد؟

البته توجه كنيد، ما در اين ديدگاه تناسخ نداريم و در تشعشع دفاعي هم آنجا ثابت مي‌كنيم كه طرفداران تناسخ از كجا تناسخ را نتيجه گرفتند. البته شايد خودتان هم حدس مي‌زنيد كه ماجرا چه جوري است. ما تسلسل داريم يعني از اينجا از زمان و مكان مي‌رويم به لامكاني، بعد مي‌رويم به لامكان و لازمان بعد مي‌رويم، همين جوري مراحلي را طي مي‌كنيم تا به لاتضادي برسيم. عالم تك قطبي يعني لامكان، لازمان، لاتضاد و الي آخر. تضاد دارد مي‌رود به سمت تضاد صفر، به سمت تضاد صفر ميل مي‌كند.

دوره 2 - استاد طاهری